عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
61
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
حق زاريدم كه الهى بفضل خود مرا از مكر نفس آگاه كن و بلطف خود مرا شاد كن ! آخر دريافتم كه نفس ميگويد كه هر روز مرا به تيغ مجاهدت هزار ضربت زنى و هزار بار بكشى و خلق را از آن آگاهى نه ، بارى بغزا روم تا يكباره كشته شوم و شهيد باشم و جهانيان باز گويند كه احمد خضرويه در غزا شهادت يافت ، گفتم : صعب خصمى كه نفس است كه نه در دنيا موافقت نمايد ، نه در عقبى سعادت خواهد ، كمين ريا خواست كه بر من گشايد ، و در زمرهء هالكان آرد ، تا رب العزة مرا از مكر وى آگاهى داد ، و در جناب كرم و لطف مرا جاى داد ، آن گه در وردها بيفزودم و الطاف كرم بسى ديدم . پير طريقت گفت : « الهى ! از بيم تواند بود ، بجان رسيدم ، هيچ ندانم كه با چنين نفس با چنين كار چون افتادم ، هيچ غيرت نگرفتم و خلقى بعبرت خويش نديدم ، هر چند كوشيدم كه يك نفس از آن خود شايستهء تو بينم نديدم . ملكا ، دانى كه نه بىتو خود را اين روز گزيدم ! الهى مران كسى را كه خود خواندى ظاهر مكن ، جرمى كه خود پوشيدى ! كريما ، ميان ما با تو داور تويى ، آن كن كه سزاى آنى ! قوله : فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ چنان كه از مال غنيمت بيرون كنند و در آن سهمى است خداى را و رسول را ، همچنين در معاملات حقيقت كه دل را غنيمت است سهمى است خداى را ، كه بندهء در آن آزاد بود از حظّ خود و رقّ كون همه حقّ باشد و به حق باشد از خود بيزار و از عالم آزاد . پير طريقت گفت : « بنده را وقتى بيايد كه از تن زبان ماند و بس ، و از دل نشان ماند و بس ، و از جان عيان ماند و بس ، دل برود نموده ماند و بس ، جان برود ربوده ماند و بس ، اين جوانمرد به منزل رسيد و پرسيد از سيل چه نشان دهند ، چون به دريا رسيد در دريا افتاد ، و سختى بپرسيد ، در خود برسيد او كه بمولى رسيد : بلعجب بادى است در هنگام مستى باد فقر * كز ميان خشك رودى ماهيان تر گرفت ابتدا غوّاص ترك جان و فرزندان بگفت * پس به دريا در فروشد تا چنين گوهر گرفت